تبليغاتX
صدای تنها

باید بگم تو سعادت آباد یه نفرو کشتن ملت هم ایستادن نگاه کردن و فیلم گرفتن اما این موضوع اصلا واسم مهم نیست خستم دلم یه دست گرم می خواد که نوازشم کنه یه چشم که منو ببینه خودخواهم آره هستم به تو چه تو کی هستی که راجع به من و شخصیت من نظر بدی من یه آدم احمق بیکارم که از تنهایی داره دق می کنه و احساس خود بزرگ بینیش اونو به اینجا رسونده که می تونه تو یه وبلاگ هر چرتی که به دهنش می رسه رو بگه اصلا وبلاگ رو واسه همین ساختن آخ که چقدر خوبه که اینجا ناشناسم دلم گرمای یه بغل مردونه رو می خواد و یه بوس و تموم همینهایی که داشتنش اینجا جرمه و فکر کردن بهش مخالف شرم و حیا و عفت

نوشته شده توسط مریم در دوشنبه ۱۷ آبان ۱۳۸۹ ساعت 23:38 | لینک ثابت | نظر دهید

نمی دونم چرا منو ول کرد من که کاری نکرده بودم.... این حرفیه که من از دهن دخترای زیادی شنیدم دخترایی که ...  بگذریم چرا یه پسر و دختر که صادقانه اخلاقشون به هم می خوره اینطوری از هم جدا می شن. ما در یک رابطه به سر می بریم هر رابطه ای مراحلی داره در مرحله ی اول که مرحله آشناییه افراد به هم حسابی نزدیک می شن اول یه رابطه خوب و دلچسب همه چیز خوب و عالیه و هر دو طرف چون همدیگه رو نمی شناسن و به شناخت همدیگه علاقمند هستند به شدت به هم نزدیک می شن مرحله دوم مرحله سکوته افراد همدیگه رو شناختن اما هنوز این آشنایی سطحیه و نمی دونن باید به هم چی بگن از شور و شوق اولیه کاسته شده و حالا در این مرحله افراد باید ببینن حرفی برای گفتن دارن یا نه در این میون زنگهاو ارتباطات کمتر می شه و افراد تصمیم می گیرن بیشتر به زندگی شخصیشون بپردازن و با اعتماد بیشتری به تداوم دوستی فکر کنن در یک رابطه ی سالم دو طرف به این نتیجه می رسن اما در یک رابطه ناسالم یکی از این بچه ها که آمادگی برای قطع رابطه نداره وقتی رابطه کمرنگ می شه می ترسه و احساس خطر می کنه و بعد سعی می کنه خودش رو به طرف مقابل نزدیک کنه طرف مقابل هم احساس می کنه به آزادیش تجاوز داره می شه پس واکنش نشون می ده واکنش فرد از دست دهنده آزادی فرد نزدیک شونده رو به شدت تحریک و نگران می کنه و اون تلاش می کنه تا رابطه رو دوباره به حالت اول برگردونه برای همین خودش رو مطابق میل کسی که دوست داره در میاره اما فرد شخصیت داره شخصیتی که شکل گرفته پس ناخودآگاه فرد این موضوع رو نمی پذیره و اونو لو می ده ناخودآگاه فرد دوست داشته شده متوجه این تناقض می شه و پیغام می ده پس فرد فاصله بیشتری می گیره و می خواد آزاد شه به همین خاطر اغلب ما می شنویم من هر کاری که اون می خواست کردم پس چی شد یا من قطع رابطم به خاطر خودش بود

نوشته شده توسط مریم در يکشنبه ۲۳ خرداد ۱۳۸۹ ساعت 21:10 | لینک ثابت | 5 نظر

امروز حالم خیلی بده دلتون برای کسی نسوزه با این کار بدترین ضربه رو به اون می زنین

نوشته شده توسط مریم در يکشنبه ۲۳ خرداد ۱۳۸۹ ساعت 20:53 | لینک ثابت | نظر دهید

حس هام و نیازهام دارن خفم می کنن من چه گناهی کردم که تو ایران به دنیا اومدم؟ چه گناهی کردم که دختر شدم؟ گاهی دلم فقط در آرزوی یک آغوشه من نمی خوام همه آدمها منو ببینن ولی خواستن یه نفر زیادیه؟ اینکه آدم دلش بخواد که یه نفر اونو بخواد خودخواهیه؟ بزرگی می گفت حس ها بی گناهند و من تمام احساسم رو به بازی می گیرم و به خودم دروغ می گم گاهی فقط دلم برای یک بوس لک می زنه یه دوست دارم گفتن ساده و بعد تو دلم می گم دختر خفه شو این چه احساساتیه که داری هان؟ حیا رو خوردی و آبرو رو قی کردی و من حالم از هر چی حجب و حیا و عفت و آبروست به هم می خوره آبرویی که فقط با خورد کردن من قابل پایداریه تو دهنم مزه تلخ این تهوع هست و من هنوز هم خیلی تنهام.................

نوشته شده توسط مریم در چهارشنبه ۱۹ خرداد ۱۳۸۹ ساعت 18:58 | لینک ثابت | نظر دهید

هوا سرد بود تازه داشتم دنبال چند تا کار اداری می رفتم کارم حسابی گیر افتاده بود چند بار یه مسیر رو رفته بودم و برگشته بودم بارون ریزی هم می بارید باد می اومد و من سردم بود دست دراز کردم تاکسی یه تاکسی وایستاد آقا مستقیم؟ - بله خانوم بیا بالا و من رفتم تو کنارم یه پسر چاق نشسته بود بدنش گرم گرم بود یه لحظه بدنش با بدنم تماس پیدا کرد و بعد شرم و حیا مانع شد خودش رو جمع کرد و منم خجالتی تر خودم رو به در چسبوندم اما تمام مسیر این آرزو از اعماق قلبم تا گلوم بالا می اومد که منو بغل کن خواهش می کنم منو بغل کن و این یه آرزوی خطرناک بود....

نوشته شده توسط مریم در چهارشنبه ۱۹ خرداد ۱۳۸۹ ساعت 18:52 | لینک ثابت | یک نظر

معلم پای تخته داد ميزد

صورتش از خشم گلگون بود

 و دستانش به زير پوششی از گرد پنهان بود

 


ادامه مطلب
نوشته شده توسط مریم در يکشنبه ۲۶ ارديبهشت ۱۳۸۹ ساعت 1:13 | لینک ثابت | نظر دهید

امروز بازم تنهام رفتم توی بالکن اتاقمون یه جای خلوت و تاریک و تنگ و بعد واستا دنیا رو گوش کردم. آیا وایستادن دنیا برام مهمه؟ امروز با حاج آقا رفته بودم بیرون بودن اون در کنارم مهمه؟ آره گاهی احساس می کنم اون برام خیلی مهم و حتی لازمه و گاهی .... آیا دوست داشتن اون گناهه؟ چرا باید دائم شکست بخوریم تا بتونیم پیروزی رو ببینیم؟ آیا تحمل شکست های دیگه رو دارم؟ از خودم از تنهاییم خسته شدم از اینکه دائم باید منتظر کسی باشم تا بیاد و از من حمایت کنه دیروز هم خیلی تنها بودم بین کلی آدم تنهام و صدای تنهاییم گوش فلک رو پر کرده اصلا تقصیر من چیه که به دنیا اومدم؟ آیا همه چیز برام بی اهمیته؟ نه فکر نکنم درسته که خیلی نیچه رو می خونم اما من نیچه نیستم من مریمم یه دختر ساده که دلش واسه یه زندگی معمولی مزخرف بی دردسر لک زده انتظار زیادی از دنیا دارم؟ دارم عاشق می شم اما حتی جرئت ندارم به اینکه فکر کنم عشقم می تونه مال من باشه خیلی سخته حس ها بی گناهن اما همین حس ها دارن منو تو بد دردسری می ندازن من می تونم رفتن کسی رو که دوست دارم ببینم هر چند سخته درسته که از دست دادنش مشکله اما امکان پذیره من بازم می تونم سرپا وایستم دنبال کس دیگه ای بگردم محبوب تازه ای پیدا کنم اما در این میون همیشه یه آسیبی ته دل آدم باقی می مونه این آسیب باعث نمی شه من بترسم یا کم بیارم

نوشته شده توسط مریم در شنبه ۲۵ ارديبهشت ۱۳۸۹ ساعت 22:26 | لینک ثابت | یک نظر

چرا آدما با ذهم دوست می شن؟ این سئوالیه که بارها از خودم پرسیدم دوست پسر کیه و ما به چه کسی دوست پسر می گیم و چه پسری توانایی دوستی با ما رو داره؟ با پسری دوستم اما احساس می کنم این کار برای سرگرمیه برای اینکه خلا زندگیم رو پر کنم برای اینکه زندگیم انقدر پوچه که چاره دیگه ای ندارم. چرا ما زنده ایم هنوز نمی دونم هدف های مزخرفی توی زندگیم دارم اما حتی نمی دونم این اهداف چه ارزشی دارن وقتی خودم هنوز فرق عشق و ملال رو نمی تونم تشخیص بدم شاید من فقط از صحبت با پسرای مختلف لذت می برم و به قول خودم این تنها راهیه که به زندگی مسخره خودم فکر نکنم در این میون جای عشق کجاست خودمم موندم توش

نوشته شده توسط مریم در دوشنبه ۱۳ ارديبهشت ۱۳۸۹ ساعت 19:22 | لینک ثابت | یک نظر

من یک دختر خوابگاهی هستم...


ادامه مطلب
نوشته شده توسط مریم در جمعه ۱۰ ارديبهشت ۱۳۸۹ ساعت 22:51 | لینک ثابت | نظر دهید

ترجیح می دم تو این وبلاگ یه کار مفید هم انجام بدم و اون مشاوره دادن در مورد روابط زنان و مردانه من از صحبت در مورد نیچه خوشم میاد و آخر تمام صحبتهام دوست دارم یک جمله از اون بگم امیدوارم از ورود به وبلاگم پشیمون نشین

نوشته شده توسط مریم در جمعه ۱۰ ارديبهشت ۱۳۸۹ ساعت 19:20 | لینک ثابت | نظر دهید
12